تبليغاتX
سلوک
برخورد قطرات آب به شیشه. شره ی آب روی پنجره. منظره ی یک شهر باران خورده از پشت شیشه های بخار گرفته یک ماشین. گرمای مطبوع یک تن. سنگینی شیرین یک بدن. صدای دلنشین نفسهایی منظم. و زیباتر از همه سکوت . سکوتی سرشار از حرفهایی بی نیاز از گفته شدن و شنیده شدن.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 0:26  توسط به یاد او | 

تو کتابی خوندم که : "عشق را از عَشَقه گرفته اند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید در بن درخت ، اول بیخ در زمین سخت کند پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند ، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود ... "              تعبیر بیرحمانه ای برای عشق. ولی همه آدما مختارند که عشق رو اون چیزی معنی کنند که از این کلمه برداشت می کنند و تو زندگیشون می بینند. مثل خیلیا که لجن مالترین روابط رو عشق نام میگذارند.

ولی چیزی که من دیدم و باهاش زندگی کردم و جزئی از وجودم شده ، آدم رو تعالی میده و بزرگ میکنه. نه تنها شیره وجود آدم رو نمیکشه و خشک نمی کنه بلکه  میشه آب حیات  و گرمی زندگی آدم.

نمی دونم چند نفر از کسایی که این نوشته رو می خونن می تونن بفهمن که من از چه چیزی حرف می زنم و منظورم چیه ولی آرزو می کنم که همه حتی برای کوتاهترین لحظه بتونن لذت داشتن یه عشق پاک رو تجربه کنن. عشق فقط نور ، نوری فرای تمام روشنایی هایی که میشه تصور کرد.

 

عاشق باشید ، اصلا مهم نیست به کی یا چی ،  عشق بذر پاکی رو تو تمام دنیا پر میکنه و اینجوری یه روز می بینیم که دنیامون پر شده از نور، شده جایی برای زندگی .    

 

امشب با ذره ذره وجودم احساس خوشبختی میکنم . دوستت دارم نازنین   

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:40  توسط به یاد او | 

" و عشق ، تنها عشق ، مرا رساند به امکان پرنده شدن "

 

با تو احساس کردم که کنده شدم و به پرواز در اومدم. تو به من حس پرنده بودن رو دادی. تو به من نشون دادی که به همه چیز میشه طور دیگه ای هم نگاه کرد :  از بالا و با افقی بازتر.

سلوک کلمه خیلی بزرگی برای روح کوچک من ولی اینجارو به این نام نامیدم تا همیشه یادم باشه که با تو اگه بخوام و خودم خودم رو به بند نکشم ، میتونم رو به بالا برم . می تونم روحم رو بزرگ کنم و ظرفیتش رو افزون. راه تا خوب شدن زیاد ولی همسفر با تو بودن در این سیر و سلوک  برای همیشه من کافی هرچند اگر کاملا بی بهره باشم از اون چیزی که تو میگیری و تو می فهمی.

 

به خونت خوش اومدی خانومی.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 3:45  توسط به یاد او | 

امروز خیلی روز قشنگی .

من امروز عجیب خوشحالم .

از اول صبح یه حس خیلی خوبی دارم . حس می کنم امروز یه روز فوق العادست. روزی که از اول تا آخر دنیا فقط یه بار تکرار میشه. روز به دنیا اومدن تو. روز تولد گل من .

 

وقتی روز تولد خودت میرسه فقط از این که می بینی بقیه به یادتن و روز تولد تو براشون مهم شاد میشی. یه شادی ساده با یه ذوق کوچولو از گرفتن کادو.

ولی وقتی روز تولد عزیزترینت می رسه دیگه فقط یه حس شادی ساده بهت دست نمی ده. اون روز حس می کنی که اتفاق خیلی مهمی افتاده . اتفاقی که اگه نمی افتاد الان حتما تو عالم دیگه ای زندگی می کردی. شادیت رنگ دیگه ای داشت و خوشبختی از نظرت چیز دیگه ای بود. روزات طور دیگه ای می گذشت و لحظه هات خالی از خوشی ای بود که الان هست.

 

اینه که من روز تولد تورو خیلی خیلی بیشتر از روز تولد خودم دوست دارم. مطمئنم تو این روز به من خیلی بیشتر از تو خوش می گذره. تو فقط همین چند ساعت رو داری که خوشحال باشی. ولی من حداقل از یه هفته پیشش خوشحالم. خوشحالم از اینکه دارم کاری برای شادی تو می کنم. نمی دونم چند بار تا حالا بهت گفتم ولی هیچ چیز اندازه اون لبخند از ته دلت منو خوشحال نمی کنه. تو تمام این یه هفته حالتت رو بعد از گرفتن کادو یا خوندن میل و مسجام تجسم می کنم و از حس شادی تو لبریز خوشی میشم. آخه می دونی شادی روز تولدت با همیشه فرق داره. یه برق خیلی خاصی تو نگاهت داری و یه لبخند خیلی خاصی رو لبات میشینه. و من حس می کنم که واقعا و از ته ته دل خوشحالی. فارغ و جدا از همه غصه های این دنیا.  نیستی جای من ببینی چه کیفی داره دیدن اون لبخند و شادی. و منم هیچ وقت نمی تونم خوشی اون لحظات رو برات بگم.

 

امروز خیلی روز قشنگی.

من امروز عجیب خوشحالم.

وفتی تمام خوشی زندگیت میشه بودن با یه نفر ، وقتی تمام هدف زندگیت میشه رسیدن به یه نفر ، وقتی حس می کنی هیچوقت تنها نیستی و همیشه یه نفری هست که کنارت باشه و قلبش برات بزنه ، وقتی همیشه تو سختیا و غما و مشکلات یه تکیه گاه محکم رو کنار خودت حس می کنی ، وقتی یه نفری این قدر برات مهم میشه که غمات میشه غم اون و خوشیت میشه خوشی اون ، وقتی تمام مهربونی و عشق و زیبایی دنیا رو تو وجود یه نفر می بینی ، اون وقت روز تولد اون عزیز میشه بهترین روز زندگیت. میشه یه روز استثتنایی ، یه روزی که دوست داری به خاطرش تا همیشه از خدا تشکر کنی. روزی که با همیشه فرق می کنه . روزبه دنیا اومدن تو . روز تولد گل من.

 

امروز خیلی روز قشنگی.

من امروز عجیب خوشحالم.

تولدت مبارک یار همیشه من . تولدت مبارک بهترین.

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 15:41  توسط به یاد او | 

اگه روزی کنار خیابون کفاشی رو ببینید که بساط پهن کرده و با اون پیشبند چرمی مخصوص کفاشها با دستای سیاه واکسی مشغول کوک زدن یه کفش ، اولین تصویری که از زندگی این انسان به ذهنتون خطور می کنه چیه؟

فکر می کنید زندگیش چه طور میگذره؟

برای چند ثانیه فکر کنید

.

.

.

پنجشنبه با دوستی داشتیم قدم زنون به سمت پارکی می رفتیم. کفاشی رو دیدیم که بساطش رو کنار خیابون پهن کرده بود.سر یه کوچه ،  محل گذر مردم . یه مرد تقریبا 35 ساله .مشغول کوک زدن یه کفش بود. دوستم به سمتش رفت و متوجه شدم که آشنایی ای با هم دارن . ظاهرا مدتی بود از هم بی خبر بودن . شروع کردن به صحبت کردن و در تمام این مدت من مستمع بود.

در جواب دوستم که پرسید چرا اینجا کنار خیابون ؟

گفت سقف ما آسمون خداست ، جا که با جا فرق نمیکنه .

می گفت هنوزم مثل سابق نی زدن رو به صورت حرفه ای دنبال می کنم.

جمعه ها  تو قله توچال برنامه همهوایی دارم.

قصد دارم تا آخر تابستون حتما یه بار دیگه به قله دماوند صعود کنم و برنامه همهوایی جمعه ها هم به همین خاطر.

ناراحت بود از اینکه امسال نمی تونه قله سبلان رو بزنه .

می گفت دوچرخه سواریم ترک نمیشه و جدی تر از قبل هر جمعه با دوستان برنامه تمرین آواز دارم.

کمر بند مشکی تو یکی از رشته های رزمی داشت  و از حرف زدنش معلوم بود آدم اهل مطالعه و پریه.

و با همه اینها بساطی داشت کوچک کنار یه خیابون ، بدون کوچکترین ادعایی.

 

خواستم بگم که خوشبختی چیز فوق العاده ای نیست. میشه یه آدم خوشبخت رو کنار یه بساط تو خیابون پیدا کرد . جایی که اگه به من و شما بگن دنبال یه آدم خوشبخت بگرد شاید آخرین جایی باشه که بهش سر بزنیم .

من و شما هم اگه بدونیم از زندگی چی می خوایم حتما خوشبختی رو لمس می کنیم.

 

ممنونم مهربون که با بودنت هدف زندگیم رو متعالی کردی
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:52  توسط به یاد او | 

چند سال پیش و قبل از اینکه اتفاقی تو زندگی بدون اتفاقم بیفته همیشه با خودم فکر می کردم که  آدما چه جوری با روزمرگیشون سر میکنن ؟ چه طوری هر روز صبح از خواب بلند میشن و بعد ماشین کوکی وار میرن سر کار و آخر شب  خسته و کوفته بر می گردن خونه و فقط نای این رو دارن که شام بخورن و بخوابن و باز فردا صبح همین روند و تا آخر عمر باز همین تکرار و همین تکرار و همین تکرار.

 یادمه همیشه سوالم این بود که مگه دوتا آدم چه قدر حرف برای گفتن به هم دارن که بعد از یه ماه ، دو ماه ، 6 ماه یا یه سال رابطشون دچار روزمرگی نمیشه و میتونن همدیگر رو تحمل کنن ؟ یا اگه میشه چه جوری با این روزمرگی کنار میان و بهش تن می دن ، که عمری رو بدون هیچ چیز تازه ای با هم سر می کنن؟

و بعد همیشه با خودم می گفتم من هیچ وقت به این روزمرگی تن نمی دم.

من هیچوقت اسیر چیزی نمیشم که بعد از یه مدت بوی تکرار به خودش بگیره .

 

الان از اون روزا نزدیک 45 ماه میگذره .

45 ماه یعنی یه عمر.

یعنی گذشتن از کلی پستی و بلندی .

یعنی ...

فقط کسایی که این راه رو رفتن میفهمن که 45 ماه یعنی چه قدر .

 

امروز و بعد از اینهمه مدت هنوزم نمیدونم آدما چه جوری با روزمرگیشون سر می کنن . هنوزم نمی دونم که چیکار میکنن که می تونن رابطه ای رو ادامه بدن که تک تک لحظاتش تکراریه .

ولی می دونم تو تمام این مدت  زندگیم یک ثانیه هم لحظه تکراری نداشته .

می دونم که هیچوقت دچار روزمرگی نشده .

همیشه و تو تک تک لحظاتش چیز جدیدی برای  یاد گرفتن و حرف جدیدی برای شنیدن وجود داشته .

   

از صمیم قلب ازت ممنونم که نگذاشتی رابطمون دچار روزمرگی بشه .

من از تکرار بی محتوا متنفرم و تو همیشه چیز نویی برای دادن به من داشتی.

دوستت دارم نازنین.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 23:34  توسط به یاد او | 

اگر ما آدما قدرت واژه رو درک می کردیم .

اگر حتی برای یک ثانیه هم که شده می فهمیدیم که این کلماتی که کنار هم می چینمشون و جمله ها رو باهاشون می سازیم چه قدر قشنگ حس مارو منتقل می کنن .

اگر کسی بود که بهمون می فهموند که از پشت این ظاهر دلربای جملات چه بوی متعفن دروغی به مشام میرسه .

اگر یک لحظه خودمون رو جای شنونده می گداشتیم و باور می کردیم که حرفامون رو باور نمی کنه.

اگر می دونستیم که انرژی این کلمات تو زندگیمون جاری میشه و اون روز و لحظمون رو رقم میزنه .

 

هیچوقت به خودمون اجازه نمی دادیم که اینطور حرومشون کنیم .

که این طور بی حرمت و لگدمالشون کنیم .

که اینطور تقدسشون رو با پست ترین مفاهیم از بین ببریم .

که این طور دنیای زیباشون رو با زشت ترین تعابیر پر کنیم .

که این طور ...

 

بی نهایت ازت ممنونم نازنین که به من یاد دادی که تو دنیا چیزی مقدستر از واژه نیست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 2:27  توسط به یاد او | 
وقتی شروع کردم نوشتن این وبلاگ رو قرار بود تا همیشه ادامه پیدا کنه . ولی یه روزی رسید که احساس کردم نوشتن دیگه لزومی نداره . نه اینکه حرفی برای گفتن و چیزی برای نوشتن نداشته باشم . نه . هم تو می دونی هم من که تو دنیایی که ما زندگی می کنیم همیشه می تونی صفحه ها بنویسی و باز کلی حرف برای گفتن باقی بمونه . ولی اون روز احساس کردم که نوشتن ابزار خوبی نیست . این شد که دیگه ننوشتم .
تو تمام این مدت زندگیمون بالا و پایین خیلی داشت .
لحظه هایی از جنس شادی های ناب .
لحظه هایی با غم و غصه های خود ساخته .
لحظه هایی پر از حس یکی شدن .
لحظه هایی با حس بد جدا موندن و دور شدن .
و همه لحظه هایی که با هم ساختیمشون ، چه خوب چه بد .
الان که بر می گردم و اون لحظات رو مرور می کنم ، حسرت می خورم از اینکه چه قدر جاشون اینجا خالیه.

تصمیم گرفتم دوباره بنویسم و اینبار امیدوارم تا اون روزی که یکسال عقب افتاد ، و بعدش تا همیشه ادامه پیدا کنه .
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:47  توسط به یاد او | 
عشق يه مادر به بچه هاش.

عشق دو برادر به هم.

عشق يه خواهر به برادرش .

خونه اي كه لبريز عشق.

آدمايي كه براي هم ميميرن و قشنگترين لحظه هاشون فقط به خاطر با هم بودن.

و كسي كه بي نهايت مي تونه دوست داشته باشه و عاشق باشه.

هميشه از خودم پرسيدم كه چيكار كردم كه خدا اينقدر منو دوست داره و همه اينارو با هم بهم داده.

بي نهايت ازت متشكرم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 0:10  توسط به یاد او | 
زندگی فرمول خیلی ساده ای داره:  زندگی تو همون چیزی که تو بهش ایمان داری.

برای خوشبخت بودن فقط کافی بخوای که خوشبخت باشی. اون وقت می بینی که خوشبختی با تمام قدرت وارد زندگیت میشه. زندگیت رو لبریز از لحظات شاد می کنه و از چیزایی لذت می بری که شاید برای خیلیا بوی روزمرگی بده.

و در مقابل کافی چشمات رو به روی خوشبختی ببندی. اون وقت می بینی که آروم آروم لحظات شاد زندگیت محو میشه. و به جای هر قدم دور شدن از لحظات خوب دو قدم در غم و اندوه فرو می ری. 

حالا انتخاب با تو کدوم گزینه رو تیک می زنی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 0:5  توسط به یاد او | 
دوست دارم از تو بنویسم.

 از تو که هیچ وقت نفهمیدم تو قلبت چی داری که جواب تمام نا سپاسی های  من رو با عشق می دی.

از تو که واژه دوست داشتن رو برام معنی کردی.

از تو که همه نوری و روشنایی.

از تو که برای کسی جنگیدی که می خواست دنیای قشنگش رو با یه دنیای خالی عوض کنه.

دوست دارم از تو بنویسم.

تویی که بهم فهموندی خواستن یعنی چی.

تویی که بهم یاد دادی که چه جوری می شه فقط محبت کرد. بدون هیچ توقعی. محبت کرد فقط برای محبت کردن.

تویی که دلت دریاست. دریایی که هر چه قدر جلوتر میرم بیشتر از عمق پاکیش حیرون میشم.

تویی که چشمات دنیا رو جز زیبایی نمی تونه ببینه.

دوست دارم از تو بنویسم. ولی مگه میشه بینهایت رو با واژه بیان کرد. پس به جای تمام واژه های دنیا :

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1:34  توسط به یاد او | 
چه قدر دوست داشتم یه نقطه ته خط میگذاشتم و می یومدم سر خط. شروع یه فصل تازه . فصلی به قشنگی فصل اول.

چه قدر دوست داشتم صفحات فصل دوم رو می کندم و با خوشحالی می گفتم :

]َِّ" دیدی همینا بود داشت برگه های زندگیمون رو سیاه می کرد. کندمشون . بیا بقیه کتابمون رو پر کنیم از صفحه های قشنگ. صفحه هایی به قشنگی فصل اول."

چه قدر دوست داشتم صدای خندت رو با خنده ای از ته دل جواب می دادم. خنده ای به قشنگی فصل اول.

غمگینم. خیلی زیاد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 21:4  توسط به یاد او | 
یک عاشقانه کوچک :
عشق یعنی پیوند ریشه های دو نفر طوری که بزرگترین و قوی ترین تبر عالم هم نتونه قطعش کنه. دو نفر که عاشق هم هستن هیچ وقت به من فکر نمی کنن. اصلا برای اونا من وجود ندارد. مگه ریشه یه درخت براش ساقه هاش با هم فرق می کنه.
 عشق یعنی ذوب شدن تو وجود هم. عشق یعنی اینکه بدی های خودت رو از خوبی یارت ببینی.
عشق یعنی اینکه یارت رو همونجور که هست دوست داشته یاشی نه اون جوری که دوست داری باشه.
عشق یعنی اینکه محبت کنی فقط برای محبت کردن نه توقع محبت داشتن.
عشق یعنی ابراز همه علایق با یه واژه ساده. عشق یعنی بخشیدن همه زیبائی های دنیا با یه لبخند قشنگ. عشق یعنی منتقل کردن همه مهر و محبتی که داری فقط با یه نوازش ساده.
عشق یعنی دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم فقط با یه نگاه مهربون.
عشق یعنی خوشحال شدن از صمیم قلب به خاطر گرفتن یه هدیه کوچیک
عشق یعنی انتظار برای دیدن دوباره. انتظاری که همیشه نو و هیچوقت دچار تکرار نمی شه.
عشق یعنی لذت لحظات با هم بودن.
عشق یعنی درد لحظات جدا شدن.
عشق یعنی غم لحظات تنها بودن
عشق همیشه و هر جور که باشه تهش امید
عشق سیاهی نمی شناسه
عشق نا امیدی براش معنا نداره
عشق همیشه به لحظات خوب فکر می کنه. البته بعضی وقتا بدی ها می یاد سراغشا ولی این لحظات این قدر کم که تو خوبی ها گم می شه.
عشق خیال نیست
عشق با رویا زندگی کردن نیست
عشق یادآوری لحظات قشنگ گذشته است و تلاش برای ساختن آینده ای قشنگ تر.
عشق پویاست
عشق قدرت می ده به آدم برای حرکت. هیچوقت دست و پای آدم رو نمی بنده
عشق علاقه شدید قلبی نیست
عشق علاقه همیشگی قلبی، که پیوسته نو می شه و عمیق تر
عشق تجلی همه خوبی ها و زیبایی هاست
عشق ........
 
چه قدر راحت ما آدما از عاشقانه های کوچکمون فاصله می گیریم
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 19:3  توسط به یاد او | 
گفتي : نمي تونم بپذيرم كه احساسات كسي براش اين قدر بي ارزش باشه.

گفتي : چرا براي احساساتت نمي جنگي؟

...

خستم. خيلي خسته. آدمي كه نميجنگه براي چي بايد اين قدر خسته باشه ؟

كاش در من بودي و مي ديدي كه چه طور شب و روز، لحظه به لحظه براي بودن، براي ماندن جنگيدم و مي جنگم. كاش بودي و مي ديدي. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:44  توسط به یاد او | 

بالاخره آمدی.

در تمام این مدت در فضایی همه تاریکی می نشستم و چشم می دوختم به سیاهی که روشنایی بیاید و دنیای سیاه مرا رنگ نور بخشد. ساعت ها خیره به خلا. و تو نمی آمدی و من با ایمان به آمدنت هر شب و هر شب تکرار می کردم نشستن در سیاهی را.

و پس از روزها و روزها که برای من سال ها و سال ها گذشت ، تو آمدی با خنده ای که همه شور بود و زندگی و من برای دیدنش سال ها و سال ها منتظر بودم.

و من برای دوباره دیدن خنده ات و به آغوش کشیدن همه محبتی که در دل داری هر شب و هرشب چشم به راه روشنایی در تاریکی می مانم. 

دوباره به خوابم بیا نازنین.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 22:45  توسط به یاد او | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به آنان که هنوز واژه ها در نگاهشان مقدس است

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آبان 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
ایران میهن من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM